محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4297

تاريخ الطبرى ( فارسي )

همراه كرد . وقتى پيش يوسف رسيدند ، يوسف مغراء را تطميع كرد كه اگر نصر را به نزد هشام كاستى دهد ، او را ولايتدار سند مىكند . راوى گويد : وقتى پيش هشام رسيدند ، مغراء از تدبير و دليرى و كاردانى نصر سخن آورد ، و در اين باب پرگويى كرد . سپس گفت : « اگر خدا يك چيز را براى وى به جا نهاده بود . » هشام راست نشست و گفت : « چى ؟ » گفت : « كسى را جز به قد و قواره نمىشناسد و تا به دو نزديك نشود ، مطلبش را نمىفهمد و صدايش را به زحمت مىشنود ، به سبب ضعف پيرى . » گويد : حملهء كلبى برخاست و گفت : « اى امير مؤمنان به خدا دروغ گفت ، وى چنان كه او مىگويد نيست » هشام گفت : « نصر چنين نيست كه او وصف مىكند ، اين كار يوسف بن عمر است از روى حسد با نصر . » گويد : و چنان بود كه يوسف به هشام نامه نوشته بود و از كهنسالى نصر و ضعف وى سخن آورده بود و از سلم بن قتيبه ياد كرده بود . هشام به دو نوشت كه از گفتگوى مرد كنانى دست بدار . و چون مغراء به نزد يوسف رسيد به دو گفت : « منت نصر را نسبت به من دانسته اى ، در بارهء وى چنان كرده‌ام كه مىدانى ، براى من در مصاحبت وى خيرى نيست و جاى من در خراسان نيست ، بگوى تا من اينجا بمانم . » گويد : يوسف به نصر نوشت كه نام وى را بدينجا انتقال دادم ، كسان وى را كه آنجا هستند پيش من فرست . گويند : وقتى يوسف به مغراء گفت كه از نصر عيب گويى كند گفت : « چگونه عيب او بگويم كه منت و نيكىهاى وى را نسبت به من و قومم دانسته اى ؟ » اما يوسف همچنان اصرار كرد كه مغراء گفت : « از چه چيزش عيب بگويم ، از تجربه اش يا از